۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

هادی خرسندی : بگذر از نی، من حکایت میکنم


نشنو از نی


بگذر از نی، من حكايت ميكنم 
وز جدايی ها شكايت ميكنم

ناله های نی ، از آن نی زن است 
ناله های من ، همه مال من است

شرحه شرحه سينه ميخواهی
اگر  من خودم دارم ، مرو جای دگر

اين منم كه رشته هايم پنبه شد
جمعه هايم ناگهان يكشنبه شد

چند ساعت ، ساعتم افتاد عقب 
پاك قاطی شد سحر با نيمه شب

يك شبه انگار بگرفتم مرض
صبح فردايش زبانم شد عوض


آن سلام نازنينم شد «هلو
وآنچه گندم كاشتم ، روييد جو

پای تا سر شد وجودم «فوت» و«هد» 
آب من«واتر» شد و نانم«برد»

وای من! حتي پنيرم «چيز» شد
است و هستم ، ناگهانی «ايز» شد

من كه با آن لهجه و آن فارسی
آنچنان خو كرده بودم سال سی

من كه بودم آنهمه حاضر جواب
من كه بودم نكته ها را فوت آب

من كه با شيرين زبانيهای خويش
کار خود در هر كجا بردم به پيش

آخر عمری ، چو طفلي تازه سال
از سخن افتاده بودم ، لال لال

كم كمك ،‌ گاهي «هلو» ، گاهي «پيليز»
نطق كردم! خرده خرده ، ريز ريز

در گرامر همچنان سردرگمم 
مثل شاگرد كلاس دومم

گاه «گود مورنينگ» من جای سلام
از سحر تا نيمه شب دارد دوام

با در و همسايه هنگام سخن
لرزه می افتد به سر تا پای من

مي كنم با يك دو تن اهل محل
گاهگاهي يك «هلو» رد و بدل

گر هوا خوبست يا اين كه بد است 
گفتگو درباره اش صد در صد است

جز هوا ، هر گفتگويی نابجاست 
اين جماعت ، حرفشان روی هواست

بگذر از نی ، من حكايت مي كنم 
وز جدايی ها شكايت مي كنم

نی كجا اين نكته ها آموخته 
نی كجا داند نيستان سوخته

نی كجا از فتنه های شرق و غرب 
داغ بر دل دارد و تيشه به فرق

بشنو از من ، بهترين راوی منم 
راست خواهی ، هم نی و هم نی زنم

سوختند آنها نيستان مرا   
زير و رو كردند ايران مرا

كاش ميماندم در آن محنت سرا 
تا بسوزانند در آتش مرا

تا بسوزانندم و خاكسترم 
در هم آميزد به خاك كشورم

ديدی آخر هر چه رشتم پنبه شد
جمعه هايم ناگهان يكشنبه شد

      "هادی خرسندی


عکس منتشر نشده از سعید امامی



عکس منتشر نشده از سعید امامی

فرستادن به ایمیلچاپمشاهده در قالب PDF
خبرآنلاین : مرکز اسناد انقلاب اسلامی در کتاب «آسیب‌شناسی حزب مشارکت ایران اسلامی» و در بخش اسناد و تصاویر، تصاویری منتشر نشده از سعید امامی منتشر کرده است.

به گزارش خبرآنلاین، عکس اول مربوط است به جشن ازدواج سعید امامی در سال 1358 در واشنگتن که ادواردو آنیلی با کت و شلوار سفید سمت راست عکس حضور دارد و عکس سوم نیز به سخنرانی او در سال 1359 در همین شهر مربوط است.





۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

ایوان مدائن




 هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری

                         

خاقانی

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان
یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی
کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد
گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
بر دجله‌ گری نونو وز دیده زکاتش ده
گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان
گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان
تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر مانه، اشکی دو سه هم بفشان
از نوحهٔ جغد الحق مائیم به درد سر
از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان
گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان
بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید
خندند بر آن دیده کاینجا نشود گریان
نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
نه حجرهٔ تنگ این کمتر ز تنور آن
دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان
این است همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان
این است همان درگه کورا ز شهان بودی
دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان
این است همان صفه کز هیبت او بردی
بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان
پندار همان عهد است از دیدهٔ فکرت بین
در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان
از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان
نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش گشته به پی دوران
ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی
شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان
مست است زمین زیرا خورده است بجای می
در کاس سر هرمز خون دل نوشروان
بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا
صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان
کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی
کردی ز بساط زر زرین تره را بستان
پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
زرین تره کو برخوان؟ رو لم ترکوا برخوان
گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان
بس دیر همی زاید آبستن خاک آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان
چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان
از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان
خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن
تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان
امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان
گر زاده ره مکه تحفه است به هر شهری
تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان
این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر
کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان
اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی
این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان
بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
مهتوک مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان